رفتی تا در رگ های وطن ، خون حیات جاری شود .


Admin Logo
themebox Logo

نویسنده :فرزانه
تاریخ:یکشنبه 22 دی 1392-09:51 ب.ظ

خون شهید ، یاد شهید ،... 2

وقتی  از جاوید الاثر احمد متوسلیان فرمانده سپاه تهران ، در پست قبلی نوشتم و بعد از مفقود شدن ایشان در لبنان نمی شد سپاه   تهران بدون فرمانده بماند و بعد از شخصیت والای فرماندهی چون احمد متوسلیان که بر قلب نیروهای رزمنده فماندهی می کرد چه کسی باید فرمانده سپاه تهران شود ؟
کسی که شخصیتی والا داشته باشد و رنگ و بوی خدایی احمد را داشته باشد و آن شخص کسی نبود جز محمدابراهیم همت که زیبایی سیرت و صورت را یک جا دارد . از محمد ابراهیم همت چه می دانم ؟
محمد ابراهیم همت در تاریخ 1334/01/12 به دنیا آمد و هنگامی که هنوز در رحم مادر دوران جنینی را می گذراند به زیارت سیدالشهدا ، خون خدا امام حسین علیه السلام مشرف گردید وای خدایا موهای تن آدم سیخ می شود وقتی می فهمد که زائر جنین امام حسین علیه السلام به مولایش اقتدا کرد و بی سر به دیدار محبوب شتافت وقتی از لحظه تشکیل ، وجودت با عشق مولایمان حسین علیه السلام سرشته گردد و در تمام دوران زندگیت حسین وار زندگی کنی و هنگام شهادت به مولایمان حسین علیه السلام اقتدا کنی بهت می گویند شهید حاج محمد ابراهیم همت !!!!!!!
محل شهادتت می شود جزیره مجنون و مو قعیت شهادتت می شود عملیات خیبر که شهید میثمی می گوید : آنهایی که در خیبر ایستادگی کردند اگر در کربلا هم می بودند ایستادگی می کرند ؛ بله حاج همت به نظرم یک کتابی است که وقتی شروع به خواندنش می کنم محو خلیفه الهی می شوم و باز فتبارک الله الاحسن الخالقین بر زبانم جاری می گردد.
همت نشانی از همتی انسانی است که با توسل به مولایمان حسین علیه السلام رهرو راه الهی می گردد. همت در دوران تحصیل ، محصلی با هوش و کوشا بود در دوران سربازی با اندیشه های انقلابی مبارزه با رژیم ستمشاهی آشنا گردید . پس از سربازی به شغل شریف معلمی مشغول گردید. همت درپیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن نقشی فعال داشت.هنگامی که سپاه سازماندهی گردید همت سمت روابط عمومی سپاه را بر عهده داشت.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سیره شهدا 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:یکشنبه 22 دی 1392-09:49 ب.ظ

عملیات های مهم 8 سال دفاع مقدس3

9.    عملیات رجایی و باهنر :

جبهه : غرب موقعیت : شمال سرپل ذهاب

تاریخ : 11 تا 16/6/1360

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 7 گردان پیاده و زرهی

عراق : 9 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : تصرف ارتفاعات قراویز و کوره موش در شمال دشت ذهاب

تلفات انسانی عراق : 2130 نفر

توضیحات : با وجود شش روز نبرد بی امان در منطقه عملیاتی ، فشار دشمن باعث شد تا نیروهای ایرانی در نهایت به مواضع اولیه عقب نشینی نمایند . این عملیات تنها چند روز بعد از شهادت رجایی و باهنر انجام گردید .

***

10.    عملیات ثامن الائمه :

جبهه : جنوب موقعیت : شمال آبادان

تاریخ : 5/7/1360

نوع تک : گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 30 گردان پیاده و زرهی و 8 گردان توپخانه

عراق : 31 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی

هدف عملیات : شکست حصر آبادان به فرمان امام خمینی (ره)

تلفات انسانی عراق : 3300 نفر

توضیحات : نخستین عملیات گسترده موفق نیروهای ایران در یکمین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی با هدف شکست محاصره آبادان انجام گرفت . سرعت عملکرد نیروهای ایرانی در این عملیات چنان بود که کارشناسان غربی آن را با سرعت پیشروی نیروهای آلمانی در خاک لهستان طی جنگ جهانی دوم مقایسه می کردند ، به نحوی که با وجود مقاومت نیروهای عراقی در یکی از محورها ، نیروهای ایرانی در سایر محورها با سرعت شگفتی ، همه اهداف را تصرف کرده و محور مقاومت کننده را به محاصره درآوردند . البته پیش از این عملیات ، به علت غریب الوقوع بودن حمله نیروهای ایرانی ، صدام دستور داده بود تا تعدادی از واحدهای نخبه و نورچشمی اش از منطقه خارج شوند !

چند روز بعد ، هواپیمای حامل فرماندهان عال رتبه سپاه و ارتش : فلاحی ، فکوری ، نامجو ، کلاهدوز و جهان آرا ، حین بازگشت به تهران سقوط کرد و این عزیزان که طراحان اصلی عملیات ثامن الائمه بودند به شهادت رسیدند .

***

11.   عملیات طریق القدس :

جبهه : جنوب موقعیت : غرب سوسنگرد

تاریخ : 8 تا 15/9/1360

نوع تک : گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 32 گردان پیاده و زرهی

عراق : 57 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 4 گردان گارد ریاست جمهوری و 6 گردان توپخانه

هدف عملیات : آزاد سازی شهر بستان

تلفات انسانی عراق : 9046 نفر

توضیحات : اهمیت استراتژیک این عملیات بدان جهت است که نیروهای ایرانی با دور زدن قوای دشمن از طریق تپه های رملی غیرقابل عبور شمال بستان ، با غافلگیری کامل همزمان به کلیه خطوط دشمن از دهلاویه تا تنگه مرزی چزابه حمله کردند . البته مقاومت دشمن در جنوب منطقه عملیاتی ، پیشروی در این محور را ممکن نساخت اما چند روز بعد که عراق سعی کرد از این منطقه به سمت بستان پاتک کرده و شهر را دوباره اشغال کند متحمل تلفات سنگینی شد و به ناچار تا جنوب رودخانه نیسان که بسیار بیشتر از هدف پیشبینی شده در عملیات بود ، عقب نشینی کرد .

***

12.   عملیات مطلع الفجر :

جبهه : غرب موقعیت : شمال گیلان غرب و جنوب سرپل ذهاب

تاریخ : 20/9 تا 6/10/1360

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و زرهی

عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی

هدف عملیات : آزادسازی ارتفاعات غرب گیلان غرب

تلفات انسانی عراق : 2140 نفر

توضیحات : با وجود تصرف بیشتر ارتفاعات هدف ، پاتک های سنگین عراق این عملیات را هم ناکام گذاشت . اهمیت جبهه غرب برای عراق در این بود که اگر نیروهای ایرانی موفق به بازپس گیری ارتفاعات مرزی این منطقه می شدند ، نسبت به نیروهای عراقی که در داخل خاک خود در موقعیت کم ارتفاع تری قرار می گرفتند ، برتری یافته و امنیت بغداد را تهدید می نمودند . در جریان این عملیات غلامعلی پیچک ، فرمانده سپاه در جبهه غرب که به عنوان یک نیروی عادی ، ناشناس در عملیات شرکت کرده بود به شهادت رسید .

***




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :فرزانه
تاریخ:شنبه 21 دی 1392-10:40 ب.ظ

خون شهید ، یاد شهید ، ...

ایران از خون شهیدان لاله گون است تو کوچه های شهر که هم نام شهداست قدم می زنم و فکرم مشغول این موضوع میشود  که وقتی یک کوچه به نام یک شهید از همان کوچه می شود شاید بهتر باشه یاد شهید در خاطرم زنده شود و مقداری درباره شهیدان دفاع مقدس کشورم تحقیق کنم و اطلاعات جمع کنم . از شهید احمد متوسلیان چی می دانم؟
در سال 1332 بدنیا آمد یعنی اگر الان بود 60 ساله بود و اگر ازدواج کرده بود الان 2 تا بچه داشت که بچه هاش هم ازدواج کرده بودند و شاید تا حالا نوه  ایشان هم بدنیا آمده بود و ایشان پدربزرگ هم شده بودند پس چه سیستم فکری و احساسی و رفتاری نسبت به هستی در ذهن ایشان سبب چنان سبکی در زندگی می شود که به مرحله گدشتن از تمام هستی و دفاع مقدس از کشور و وطن تا دادن جان می شود .
در سال های نوجوانی یعنی در دوران بلوغ فکری و روانی به تربیت روح از طریق آشنایی با دین و قرآن می پردازد و اینگونه است که در برابر ظلم قد علم می کند .
در سال های1351 الی 1357 در مبارزه با رژیم طاغوت فعالیت و بارها تا پای شهادت پیش رفت .
در اسفند سال 1357 در غائله کردستان به بوکان و سقز و بانه رفت و با ضد انقلاب به مبارزه پرداخت و فرماندهی و ابتکار عمل ایشان سبب پیروزی مبارزه با ضد انقلاب گردید .
در زمستان سال 1358  عملیات آزاد سازی جاده پاوه - کرمانشاه فرماندهی ایشان سبب موفقیت در عملیات گردید .
مگه یک پسر جوان 26 ساله دارای چه شخصیتی است که فرماندهی اش سبب موفقیت عملیات های مهم می گردد؟
فتح خرمشهر و نقش احمد متوسلیان در این فتح الفتوح را از زبان فرمانده سپاه آن زمان می خوانم و به نقاش چیره دست آفرینش و آیت الهی و انسانی اینچنین ، فتبارک الله الاحسن الخالقین می گویم .
 
محسن رضایی با اشاره به ویژگی‌های این فرمانده دوران دفاع مقدس اظهار کرد: حاج احمد متوسلیان در مریوان زحمات بسیاری برای آرامش و امنیت کردستان کشیده بود و در نبردهای کامیاران و پاوه نیز نقش بسیار فراوان و پررنگی بر عهده داشت. از سوی دیگر، کمکی که احمد متوسلیان به شهید چمران در آزادسازی پاوه کرد، فوق العاده کار برجسته‌ای بود، چراکه نیروهای پاسدار را که در آنجا در محاصره بودند، نجات داد.
 
پس از آن هم که جنگ عراق شروع شد و عراقی‌ها به استان‌های مرزی ایران حمله کردند، احمد متوسلیان در مریوان، یک گروه از نیروهای بسیار قوی از پاسداران تهران و مازندران را سامان داده و دفاع می‌کرد.
 
فرمانده پیشین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خاطرنشان کرد: وقتی بنده فرمانده سپاه شدم، حاج احمد را به جنوب برده و از او خواستم که تیپ محمد رسول الله (ص) را تشکیل دهد که خب حاج احمد هم با کمک آقای همت و شهبازی این تیپ را تشکیل داد و در عملیات فتح‌المبین بسیار درخشش بالایی داشتند.
 
وی تصریح کرد: حاج احمد متوسلیان به واقع از فرماندهان شجاع بود، به گونه‌ای که در برخی عملیات‌ها بنده سخت‌ترین بخش نبرد را به وی واگذار می‌کردم؛ در عملیات بیت المقدس وقتی طراحی و مانور عملیات را به پایان رساندیم، دریافتیم زمانی که به عراق حمله کنیم هرچه به خرمشهر نزدیک شویم، فشار عراقی‌ها به ما بیشتر می‌شود و از طرفی نیروهایی از ما که نزدیک به خرمشهر هستند در معرض شدید‌ترین پاتک‌ها قرار می‌گیرند.
 
رضایی ادامه داد: بنابراین به فکر افتادم تا کسی را انتخاب کنم که بیشترین مقاومت را از خود نشان دهد، چراکه آن نقطه‌ای بسیار کلیدی بود و در صورت سقوط، تمام عملیات سقوط می‌کرد و خرمشهر شاید تا بیست سال بعد هم آزاد نمی‌شد.
 
فرمانده پیشین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی افزود: وقتی فرماندهان را از جلوی چشم خود گذراندم، نظرم به احمد متوسلیان جلب شد، چراکه انسانی بسیار شجاع و مقاوم بود؛ بدین معنا که در سختی‌ها، تحمل و صبر بسیار بالایی داشت؛ بنابراین، بنده احمد را برگزیدم تا نیرویی که می‌خواهد به خرمشهر نزدیک شود و دشمن را در دروازه‌های خرمشهر از بین ببرد. حاج احمد باشد و خب بنده وی را انتخاب کردم و تیپ محمد رسول الله (ص) را به آقای حسن باقری (افشردی) دادم و حاج احمد در قرارگاه نصر قرار گرفت تا عملیات را انجام دهد.
 
وی تأکید کرد: البته در عملیات فتح‌المبین هم احمد با حسن باقری کار می‌کرد، ولی در اینجا به طور ویژه مسئولیت دادیم تا عملیات دروازه خرمشهر را بر عهده گیرد، چراکه می‌دانستیم در روز عملیات سخت‌ترین پاتک‌ها به همین منطقه انجام می‌شود و کسی غیر از احمد متوسلیان و تیپ محمد رسول الله (ص) نمی‌تواند از عهده این نبرد برآید.
 
وی در ادامه گفت: بنابراین بنده به آقای باقری تأکید کردم که احمد را مسئولیت دهد چرا که انسان شجاع و صبوری است. در روز عملیات هم دیدیم که همینطور شد و سخت‌ترین پاتک‌ها به بخش احمد متوسلیان انجام می‌شد.

در سریال آخرین روزهای زمستان دیدیم کاملا فشاری که بر احمد آمده منعکس است، برخی شاید گمان کنند که احمد مقاومت لازم را نداشته، در حالی که این‌گونه نبوده است. معمولا سه، چهار فرمانده در جنگ بودند که در بیان واقعیت‌ها کوتاهی نمی‌کردند و بلافاصله به رده‌های بالا منعکس کرده و پیروزی‌ها و فشار‌ها را به سرعت انعکاس می‌دادند. معمولاً، روحیه آن‌ها این گونه بود که امکانات را به موقع برای دفاع گرفته و نیروهای لازم برای پیشروی را در اختیار می‌گرفتند و از انعکاس واقعیت‌ها پرهیز نمی‌کردند.
 
وی تأکید کرد: بنابراین دیدیم که حاج احمد توانست با مقاومت در عملیات بیت‌المقدس کل جبهه را به پیروزی برساند؛ خوب اگر این مقاومت در آن نقطه خرمشهر انجام نمی‌شد، شاید خرمشهر را از دست داده بودیم و حتی تا بیست سال بعد هم نمی‌توانستیم آزاد کنیم.

هنوز طعم شیرین فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس می‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهیونیستی به خاك لبنان را شنید. او در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یك هیات عالی‌رتبه دیپلماتیك از مسئولین سیاسی – نظامی كشورمان راهی سوریه شد تا راههای مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.
اگر یک نفر را به او وصل کردی برای سپاهش تو سردار یاری......



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سیره شهدا 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:شنبه 21 دی 1392-10:28 ب.ظ

عملیات های مهم 8 سال دفاع مقدس2


              4. عملیات ضربت ذوالفقار :

جبهه : غرب موقعیت : غرب صالح آباد

تاریخ : 19/10 تا 20/11/1359

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 6 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

عراق : 9 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات میمک

تلفات انسانی عراق : 2164 نفر

توضیحات : ارتفاعات میمک در غرب صالح آباد ، از جمله نقاط مورد اختلاف ایران و عراق در قرارداد الجزایر بود . چون عراق به تعهدات خود عمل نمی کرد ، ایران هم خود را ملزم به حل مسئله ارتفاعات میمک نمی دانست . در 15 شهریور ماه 1359 ، پیش از آغاز هجوم سراسری ، عراق ارتفاعات میمک را اشغال کرد . عملیات ضربت ذوالفقار با هدف بازپس گیری این ارتفاعات انجام شده و با موفقیت پایان یافت .

***


5.       -عملیات توکل :

جبهه : جنوب موقعیت : شمال آبادان

تاریخ : 20/10/1359

نوع تک : گسترده

فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 12 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

عراق : 18 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : شکست محاصره آبادان

تلفات انسانی عراق : نامشخص

توضیحات : همزمان با دو عملیات نصر و ضربت ذوالفقار ، در محور شمال آبادان و بخصوص جاده ماهشهر ، نیروهای ایرانی دست به حمله زدند اما این عملیات ناموفق بود .

***

6.      عملیات بازی دراز :

جبهه : غرب موقعیت : غرب سرپل ذهاب

تاریخ : 1 تا 9/2/1360

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 5 گردان پیاده

عراق : 6 گردان پیاده و مکانیزه

هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز و رفع دید عراق بر روی دشت ذهاب

تلفات انسانی عراق : 2200 نفر

توضیحات : با وجود شکست دشمن در اشغال شهر سرپل ذهاب ، در اختیار داشتن ارتفاعات غرب منطقه باعث برتری دشمن و تلفات بالای نیروهای ایرانی زیر آتش توپخانه آنها شده بود . عملیات فوق با هدف آزادسازی ارتفاعات مذکور انجام گرفت و در ابتدا کاملاً موفق بود اما عراق با اجرای پاتک های سنگینی موفق شد غرب ارتفاعات را مجدداً اشغال نماید و تنها نیمی از اهداف عملیات محقق گردید .

***

7.       عملیات امام علی (ع) :

جبهه : جنوب موقعیت : شمال سوسنگرد

تاریخ : 31/2 تا 5/3/1360

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 7 گردان پیاده و زرهی

عراق : 12 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : آزاد سازی تپه های الله اکبر

تلفات انسانی عراق : 700 نفر

توضیحات : با وجود اینکه دشمن از سه طرف شهر سوسنگرد را در محاصره داشت ، اهمیت محور شمال مهمتر بود چون وجود تپه های الله اکبر در این قسمت ، باعث دید دشمن روی شهر شده بود . عملیات امام علی (ع) با هدف آزادسازی ایت تپه ها انجام شد و با موفقیت پایان یافت .

***

8.      عملیات فرمانده کل قوا :

جبهه : جنوب موقعیت : جنوب دارخوئین

تاریخ : 21 تا 25/3/1360

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 2 گردان پیاده و زرهی

عراق : 4 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : تصرف استحکامات دشمن در جنوب دارخوئین

تلفات انسانی عراق : 520 نفر

توضیحات : در اوایل جنگ ، دشمن با عبور از کارون و محاصره آبادان سعی کرد از جاده آبادان- اهواز به سمت اهواز پیشروی کند . ایران در این محور بجز چند نیروی ژاندارم محلی هیچ نیرویی نداشت . اما تعدادی از نیروهای سپاه اصفهان که از جبهه کردستان با هدف پیوستن به مدافعان خرمشهر حرکت کرده بودند ، در نزدیکی روستای دارخوئین جلوی پیشروی عراقی ها را گرفتند . عراق بعد از آنکه نتوانست به پیشروی در این محور ادامه دهد اقدام به ایجاد استحکامات نفوذ ناپذیری در جنوب دارخوئین کرد و تبلیغات فراوانی روی آن انجام داد . همزمان با برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا توسط امام (ره) ، نیروهای سپاه که از مدتها قبل برای اجرای این عملیات برنامه ریزی کرده بودند ، با نامگذاری عملیات خود با عنوان خمینی ، فرمانده کل قوا ، دست به حمله زده و این استحکامات را تصرف کردند . کارشناسان نظامی جهان در آن زمان ، این عملیات کوچک را یک پیروزی استراتیژیک بسیار مهم ارزیابی کرده و شکست حصر آبادان را پیشبینی نمودند .

***




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :فرزانه
تاریخ:شنبه 21 دی 1392-10:17 ب.ظ

عملیات های مهم 8 سال دفاع مقدس


آغاز تهاجم :

اختلافات مرزی ایران و عراق سابقه ای طولانی دارد . به طور کلی اینطور می توان گفت در سال 1975 این اختلافات تا آنجا بالا گرفت که احتمال بروز جنگ می رفت و طرفین در الجزایر قراردادی امضا کردند که مبنای حل اختلافات مرزی دو طرف بود . اما عدم پایبندی عراق به شرایط قرارداد و وقوع انقلاب اسلامی در ایران عملاً اجرای آن را به تعویق انداخت . شرق و غرب که از انقلاب ایران به هراس افتاده بودند صدام حسین را تحریک به تجاوز نمودند و او با این بهانه که ایران بر سر میز مذاکره نمی آید و تنها راه حل استفاده از زور است ، از اوایل سال 1959 تحرکات نظامی در طول مرز با ایران را آغاز نمود . این تحرکات از اوایل شهریور ماه شدت یافت و بسیاری از دلسوزان نظام و نیروهای مرزی به بنی صدر هشدار های لازم را دادند اما او از اعلام وضعیت آماده باش جنگی خودداری کرد . در 31 شهریور ماه 1359 هجوم سراسری به ایران با بمب باران تهران (فرودگاه مهرآباد) و 19 شهر ایران آغاز شده و دهها لشکر پیاده و زرهی عراق از مرز عبور کردند .

در جبهه شمال غرب (کردستان و آذربایجان) به علت حضور فعال سپاه در جهت مقابله با ضد انقلاب ، نیروهای عراقی فقط به تقویت استحکامات و تصرف چند ارتفاع مرزی سوق الجیشی اکتفا کردند . در جبهه غرب (کرمانشاه و شمال ایلام) هدف اصلی ، تامین امنیت بغداد با تصرف مناطق پرجمعیت منطقه بود . شهرهای سومار ، نفت شهر و مهران به سرعت سقوط کردند . اما مقاومت مردم در قصرشیرین باعث شد عراقی ها با دور زدن شهر ابتدا سرپل ذهاب را گرفته و از شرق وارد قصر شیرین شوند . هرچند قصرشیرین سقوط کرد ، اما هجوم نیروهای مردمی ، سپاه و ارتش ، با پشتیبانی هلی کوپترهای کبری که شهیدان شیرودی و کشوری جلودارشان بودند ، باعث آزادی سرپل ذهاب گردید و حرکت دشمن به سمت گیلان غرب و ایلام هم ناکام ماند .

در جبهه جنوب هدف اولیه دشمن محاصره اهواز و تصرف کامل خوزستان بود اما با مقاومت نیروهای مردمی و سپاه در خرمشهر و سوسنگرد ، عملاً دشمن ابتکار عمل خود را از دست داد و در جبهه شوش و دزفول هم عقبه نامطمئن باعث توقف دشمن در نزدیکی کرخه گردید . خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد . اما در مرکز ، بعد از آنکه نیروهای عراقی به شهرک حمیدیه رسیدند ضد حمله عده اندکی از نیروهای سپاه به رهبری شهید غیوراصلی که در همین عملیات شهید شد ، باعث فرار دشمن تا آن سوی بستان گردید که این خود از امدادهای غیبی بود . چند روز بعد دشمن بدون مواجه با مقاومت شدیدی بستان را دوباره اشغال اما دیگر دستش به سوسنگرد نرسید .

لازم به ذکر است که با وجود برتری زمینی دشمن در نخستین روزهای آغازین جنگ ، در آسمان حمله بیش از 140 فروند جنگده ایرانی به اهداف عراقی در روز اول مهرماه ضربه کوبنده ایی به دشمن وارد نمود و در طول جنگ برتری هوایی کاملاً در اختیار ایران بود .

 

عملیات های مهم ایران در 8 سال دفاع مقدس :

1.    عملیات پل نادری :

جبهه : جنوب موقعیت : غرب دزفول

تاریخ : 23/7/1359

نوع تک : گسترده

فرماندهی : ارتش سازمان : ارتش

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 10 گردان پیاده و زرهی

عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : بازپس گیری مناطق اشغالی در غرب دزفول

تلفات انسانی عراق : نامشخص

توضیحات : نخستین حمله رسمی ایران ، با فرماندهی مستقیم بنی صدر توسط لشکر 21 حمزه در منطقه غرب دزفول به علت عدم شناخت نیروهای ایرانی از استعداد قوای دشمن کاملاً شکست خورد


2.     عملیات سوسنگرد :

جبهه : جنوب موقعیت : شرق سوسنگرد

تاریخ : 26/8/1359

نوع تک : نیمه گسترده

فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 6 گردان پیاده و زرهی

عراق : 8 گردان پیاده و زرهی

هدف عملیات : نجات سوسنگرد از خطر سقوط حتمی

تلفات انسانی عراق : 795 نفر

توضیحات : بعد از شکست نخستین تلاش دشمن در اوایل مهرماه جهت اشغال سوسنگرد ، بعد از سقوط خرمشهر در اواسط آبان ، دشمن یک بار دیگر برای تصرف شهر اقدام و آن را محاصره نمود . در شرایطی که مدافعان شهر آخرین مقاومت ها را انجام می دادند ، 2 گردان زرهی از ارتش با همراهی نیروهای سپاه ، بسیج و ستاد جنگهای نامنظم دکتر چمران ، در امتداد جاده سوسنگرد-حمیدیه دست به حمله زده و ضمن شکستن خط محاصره ، عراقی ها را از داخل شهر عقب راندند .

***

3.    عملیات نصر :

جبهه : جنوب موقعیت : جنوب کرخه کور (هویزه)

تاریخ : 15 تا 18/10/59

نوع تک : گسترده

فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک

استعداد نیروهای درگیر : ایران : 10 گردان پیاده و زرهی

عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه

هدف عملیات : آزاد سازی مناطق اشغالی غرب کارون و در صورت امکان پیشروی تا شهرک تنومه در شمال بصره !

تلفات انسانی عراق : 1800 نفر

توضیحات : این عملیات هم با دستور بنی صدر اجرا و هدایت گردید . در مرحله نخست ، نیروهای ایرانی موفق به شکستن خطوط مقدم عراق شده و تا نزدیکی ایستگاه حمید پیشروی کردند ، اما با آغاز پاتک گسترده عراق ، بنی صدر دستور عقب نشینی داد . بعد از عقب نشینی ، تعدادی از دانشجویان پیروخط امام به فرماندهی شهید علم الهدی ، که در محور هویزه وارد عمل شده بوده و از عقب نشینی خبر نداشتند ، به محاصره در آمدند و تا آخرین گلوله مقاومت کرده و همگی به شهادت رسیدند . پس از این پیروزی ، عراق بدون مواجه شدن با مانعی شهر هویزه را اشغال کرد و خط جبهه خود در جنوب سوسنگرد را کامل نمود .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :فرزانه
تاریخ:جمعه 17 خرداد 1392-01:15 ب.ظ

عید بزرگ مبعث بر تمامی جهانیان مبارک

امروز قلب عالم و آدم حرای توست
یعنی هر آنچه می شنوم از صدای توست
مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست

سید محمد حسین حسینی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت ها 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:شنبه 4 خرداد 1392-12:26 ق.ظ

سالروز آزاد سازی خرمشهر مبارک باد

سوم خرداد روز فتح خرمشهر نیست ، روز آزادی ملت ایران است . روز افتخار و شادمانی هر ایرانی است  . خرمشهر جاده ای بود تا مردم ایران برای رسیدن به حقیقت ، آزادی و انسانیت از آن عبور کنند . از خرمشهر تا خدا راهی نبود .
خرمشهر با 2000 کیلومتر مربع مساحت در منتهی الیه جنوب غربی استان خوزستان محل تلاقی 2 رود اروند و کارون قرار دارد از شمال به اهواز و حمیدیه از شرق به شادگان از جنوب شرقی به آبادان از جنوب به رودخانه اروند و از غرب به شلمچه و عراق محدود می شود .
خرمشهر با اهواز حدود 128 کیلومتر ، با آبادان 15 کیلومتر ، با شلمچه 15 کیلومتر ، با بصره حدود 54 کیلومتر و با تهران 1001 کیلومتر فاصله دارد .
خرمشهر کنونی را پیش از اسلام پارما می نامیدند بعد از اسلام توسط عمر ابن خطاب ، بیان نامیده شد که فارسی آن پیان است . به زبان خزری یعنی مردان که بعدها ویران شد . خرمشهر کنونی را حاج یوسف رئیس عشیره کعب بنا کرد بخاطر خاک های سرخ آن ، نام محمره گذاشت و در سال 1314 فرهنگستان ایران محمره را به نام خرمشهر تغییر داد .
خرمشهر پس از 34 روز مقاومت  توسط نیروهای خودی ، بالاخره درتاریخ 59/8/4 سقوط کرد و به تصرف عراقی ها درآمد این در حالی است که عراق ادعا کرده بود ظرف 3 روز خوزشتان را تصرف خواهم کرد و طی 1 هفته به تهران می رسم ولی فقط 6 روز پشت دروازه های خرمشهر زمین گیر شد . و مجبور شد در طول مقاومت نیروهای خودی ارتش خود را جهت تصرف خرمشهر تقویت کند .
عملیات الی بیت المقدس در ساعت 3 بامداد 1361/2/10با رمز علی ابن ابیطالب آغاز شد و تاساعت 11 صبح  تاریخ 1361/3/3 ادامه پیدا کرد . و خونین شهر  بعد از 19 ماه دوباره خرمشهر شد .

خرمشهر را خدا آزاد کرد .
                                                                          امام خمینی (ره)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت ها 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:جمعه 2 فروردین 1392-09:47 ب.ظ

دوکوهه ویارانش

قرار گاه عارفان و عاشقان زمین ؛ وقتی جنگ شروع شد ، برای اسکان نیروها ، برای آموزش و اعزام به منطقه پایگاهی نیاز بود . پادگان نیمه ساخته دوکوهه ، برای اینکار انتخاب شد . دوکوهه ایستگاه اول و آخر ؛ حالا که به اینجا رسیدی ، باید به دل شب بزنی تا رمز و راز زمزمه شبانه شهید همت را پیدا کنی . شاید به قول سید شهیدان اهل قلم ، روزی این پادگان به خاطر آن همه صبوری ها و رنج ها مقر یاران حضرت موعود باشد . دوکوهه موجی از غم وشادی را با هم دارد غم جنگی نابرابر و شادی حضور انسان هایی با صفای روحانی که سرشار از کرامات باطنی بودند و جوانانی که پشت به دنیا کردند و در برابر دنیایی ها ایستادند و .... خیلی زیباست دوکوهه و صدای زمزمه کمیل  یارانش شهید ابراهیم همت ، حاج احمد متوسلیان ، شهید محسن وزوایی ودیگربزرگمردانی که با پا نه بلکه با سر وجان در راه قرب الهی حرکت کردند و بعد زمان و مکان را شکستند و به پرواز در آمدند و من کمترین در سال 92 سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی از حماسه سازان ایران زمین در 8 سال دفاع مقدس یاد می کنم . با توصیف منزلگاهشان دوکوهه.....
امام عاشورا . وارث اعطینا . هدف تو والا .
راه ما راه تو همواره . همه از عشق تو آواره ؛
ای نگار ازلی از پس پرده در آ .
گل زهرا و علی . از پس پرده درآ .

نگاشته های شهید آوینی برای متن فیلم"با من سخن بگو دو کوهه"

آخرین روز اسفند 1367، اندیمشك‌

‌‌اگر بپرسی دوكوهه كجاست، چه جوابی بدهیم؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجی‌ها را در خود جای می‌داد و بعد سكوت كنیم؟ پس كاش نمی‌پرسیدی كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به این سؤ‌ال بدین سادگی‌ها ممكن نیست. كاش تو خود در دوكوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سؤ‌ال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوكوهه می‌آمدی؛ ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.

گفته‌اند: شرف المكان بالمكین _ اعتبار مكان‌ها به انسان‌هایی است كه در آنها زیسته‌اند _ و چه خوب گفته‌اند. دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه سال‌های سال با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها، و همه‌ی سر مطلب در همین‌جاست.

اگر شهدا نبودند و بسیجی‌ها، آنچه می‌ماند پادگانی بود درندشت، با زمین‌هایی آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمان‌هایی معمولی، كوتاه و بلند، و تیرك‌هایی كه بر آن پرچم نصب كرده‌اند. اما دوكوهه سال‌ها با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنید! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را؛ آرزومند آن عرصه‌ای است كه در آن كرامات باطنی انسان‌ها بروز می‌یابند.

داخل پادگان خالی دوكوهه‌ 

یك بار دیگر، سلام دوكوهه.

قطارها دیگر در كنار دوكوهه نمی‌ایستند و بسیجی‌ها از آن بیرون نمی‌ریزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده‌اند و حتی برای سلامی هم نمی‌ایستند. بی‌رحمانه می‌گذرند. اما شهدا انسی دارند با دوكوهه كه مپرس. با ذره ذره‌ی خاكش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان‌هایش، با همه‌ی آنچه در چشم ما هیچ نمی‌آید. می‌گویی نه؟ از حوض روبه‌روی حسینیه‌ی حاج همت باز پرس كه همه‌ی شهدای دوكوهه با آب آن وضو ساخته‌اند. در حاشیه‌ی اطراف حوض تابلوهایی هست كه به یاد شهدا روییده‌اند. اما الفت شهدا با این حوض نه فكر كنی كه به سبب تابلوهاست! من چه بگویم؟ اینها سخنانی نیست كه بتوان گفت. تو خودت باید دریابی. واگرنه، دیگر چه جای سخن؟

زمین صبحگاه نیز هنوز در جست و جوی رازداران خویش است. اگر زبان خاك را بدانی، نوحه‌اش را در فراق آنها خواهی شنید، هر چند او همه‌ی لحظات آنچه را كه دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهید گلستانی را گاهِ خواندن دعای صبحگاه: اللهم اجعل صباحناً صباح الصالحین... نهرهای رحمات خاص حق جاری می‌شد و باغ‌هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می‌رویید و زمین صبحگاه بقعه‌ای می‌شد از بقاع رضوان. آنان كه در دوكوهه زیسته‌اند طراوت این جنات را در جان خویش آزموده‌اند و هنوز از سكر آن چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند.

جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی كه از قافله‌ی شهدا جا مانده‌اند.

ای قدمگاه بسیجی‌ها، ای قدمگاه عاشق‌ترین عاشقان، تو خوب می‌دانی كه چه سایه‌ی بلندی را از كف داده‌ای. بوسه‌های تو بر قدم‌هایی می‌نشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. یادهایت را در خود تجدید كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد، تو را با این نام بشناسند كه قدمگاه بسیجیان بوده‌ای. شب را به یاد بیاور كه انیس عُشاق است؛ آن شب را، بعد از عملیات والفجر یك.

 شب بعد از عملیات والفجر یك، حسینیه‌ی حاج همت‌

‌‌ای دوكوهه، تو را با خدا چه عهدی بود كه از این كرامت برخوردار شدی و خاك زمین تو سجده‌گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می‌كنی، در فراق پیشانی‌هایشان كه سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟

دوكوهه، می‌دانم كه چقدر دلتنگی. می‌دانم كه دلت می‌خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. می‌دانم كه چه می‌كشی دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیون‌ها سال. اما از آن روز كه انسان بر این خاك زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سیدالشهدا كسی را می‌شناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده‌ای كه سزاوار كرامتی این‌همه گشته‌ای كه سجده‌گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی بوده است میان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زیسته است؟ تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده‌ای؟ اشك كدام عزادار حسین بر تو چكیده است؟ چه كرده‌ای دوكوهه؟ با من سخن بگو...

حسینیه‌ات نیز سكوت كرده است و دم بر نمی‌آورد. ما كه می‌دانیم: زمان، بستر جاری عشق است تا انسان‌ها را در خود به خدا برساند و حقیقتِ تمامی آنچه در زمان حدوث می‌یابد باقی است. پس، از حسینیه‌ی حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی كه در آن نماز شب اقامه كرده‌اند و با خدا راز گفته‌اند؛ شهدایی كه در حسینیه، چشم مكاشفه بر جهان غیب گشوده‌اند؛ شهدایی كه همسفران عرشی امام بوده‌اند و اكنون میزبان او هستند. عمق وجود من با این سكوت رازآمیز آشناست؛ سكوتی كه در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمی‌دهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردارِ خیبر، قلعه‌ی قلب مرا نیز فتح كرده است.

گوش بسپار تا ناله‌های حاج عباس كریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی.

شهید حاج عباس كریمی، فرمانده لشكر 27، می‌گوید:

«همت واقعاً برای ما فرمانده بود و برای ما مولا بود. همت عزیزی بود كه از میان ما هجرت كرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان رو آورد.»

‌‌حسینیه‌ی حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حیات دوكوهه از اینجا آغاز می‌شد و به همین‌جا باز می‌گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه‌ی وجود از قلب می‌آموزند. دوكوهه قطعه‌ای از خاك كربلاست، اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. كسی می‌گفت: كاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سر‌ی كه میان او و كربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟

هر كه می‌خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل كربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب اینكه حسین كیست و كربلا كدام است؟ چه بگوییم در جواب اینكه چرا داستان كربلا كهنه نمی‌شود؟

از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند. زمان هر سال در محرم تجدید می‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی كه جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی كه در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن‌سان كه امام داشت، زیستنی آن‌سان كه امام زیست.

حسینیه‌ی شهدا نیز اكنون در جست و جوی گم‌كرده‌ی خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان كه در حقیقتِ خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.

دوكوهه، خاك و آب و در و دیوارهایش، همه‌ی وجودش با این حضور آن‌همه انس داشته است كه اكنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمی‌یابی. دوكوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجی‌ها. همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالك. از همین‌جا بود كه خون حیات یك بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان می‌دوید، همین‌جا بود كه عاشورا تكرار می‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همین‌جا بود كه عاشورا تكرار می‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی‌رسید؛ بسیجی‌ها بودند، فداییان امام، گردان گُردان، لشكر لشكر. جواد صراف و اسماعیل‌زاده هم بودند. باقی شهدا را من نمی‌شناسم، تو بگو. هر جا كه هستی، هر شهیدی كه می‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره‌ی او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند. علم خمینی بر زمین نمی‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم ؟

امسال عید هم گروهی از بچه‌ها آمده‌اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. از جانب آنها مصطفی مأمور شده است كه با دوكوهه سخن بگوید. مصطفی زبان دوكوهه را خوب می‌داند. می‌گوید: «... تو را دوست دارم ای دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوی بهشت می‌دهی. تو را دوست دارم كه دامنت برای یك بار هم آلوده نشد. تو را دوست دارم كه به بودنم هستی دادی. تو را دوست دارم كه تو با حسینم آشنا كردی. تو را دوست دارم كه زندگی را تو برایم تفسیر كردی.»

این‌همه مغموم مباش دوكوهه. امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز كه روح تو عالم را تسخیر كند و نام تو و خاك تو و پرچم‌هایت مظهر عدالت‌خواهی شوند. دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش!

 یك بار دیگر، سلام دوكوهه

دوكوهه، تو یك پادگان نیستی، تو قطعه‌ای از خاك كربلایی، چرا كه یاران عاشورایی سیدالشهدا را به قافله‌ی او رسانده‌ای. دوكوهه، در باطنِ تو هنوز راز این روزهای سپری‌شده باقی است، می‌دانم، اما دیگر خاك تو قدمگاه این كربلاییان آخرالزمان نیست. بعضی‌ها ما را سرزنش می‌كنند كه چرا دم از كربلا می‌زنید و از عاشورا. آنها نمی‌دانند كه برای ما كربلا بیش از آنكه یك شهر باشد، یك افق است، یك منظر معنوی است كه آن را به تعداد شهدایمان فتح كرده‌ایم؛ نه یك بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان.

دوكوهه، تو خوب می‌فهمی كه من چه می‌گویم. تو با حاج همت، با حاج عباس كریمی، با چراغی، با دستواره، با اسكندری، علیرضا نوری، وزوایی، ورامینی، رستگار، موحد، حاج مجید رمضان، صالحی، حاجی‌پور و صدها شهید دیگر انس داشته‌ای. تو كه بوسه بر پای بسیجی‌ها زده‌ای، تو كه با زمزمه‌ی شبانه‌ی آنها آشنا بوده‌ای، تو كه نجواهای عاشقانه‌ی آنها را شنیده‌ای، تو كه معنای انسان را دریافته‌ای، تو خوب می‌دانی كه ما چه می‌گوییم. آری، تو دیگر در جست و جوی انسان نیستی؛ تو یافتی آنچه را كه یافت نمی‌شود.

‌‌روز اول سال 68، پادگان دوكوهه كمی تسكین یافته است. عده‌ای از دوستانش آمده‌اند تا گمشده‌ی خویش را در آنجا بجویند. در و دیوار، ساختمان‌ها و راهروها بر سر جای خویش باقی است و اگر كسی نداند، می‌پندارد كه دوكوهه همه چیز را از یاد برده است. درها قفل است و آنها می‌كوشند تا از هر راه كه هست، یك بار دیگر خود را به فضای مألوف خویش برسانند... اما گمگشته در آنجا هم نیست.

عالم محضر شهداست، اما كو محرمی كه این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان می‌گذرد و مكان‌ها فرو می‌شكنند، اما حقایق باقی هستند.

‌‌شهید حاجی‌پور زنده است، من و تو مرده‌ایم. شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی كه با خدا بسته بودند اثبات كردند. كاش ما در خیل منتظران شهادت باشیم.

‌‌یادآوران در جست و جوی گمگشته‌ی خویش به اردوگاه كرخه می‌روند. شعرشان اگرچه بس مغموم می‌نماید، اما شعر سرمستی است. آنان را كه می‌خواهند با نظر روانكاوانه در این سرمستان میكده‌ی عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند. یأس از جنود شیطان است و اینان وارسته‌اند از آن جهانی كه در سیطره‌ی شیاطین است. كرخه خرابات است و اینان خراباتیانند و گریه آبی است بر دل‌های سوخته‌شان. گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است، بگذار اینان نیز فاش بگریند. امام كو كه به تماشای رهروان خویش بنشیند؟

‌یكی از آن جمع می‌گوید: فرق ما با دیگرانی كه اینجا را ندیدند این است كه ما انسان را‌ ‌‌ ‌درك كردیم.

‌‌آری، ما از این موهبت برخوردار بودیم كه انسان دیدیم. ما یافتیم آنچه را كه دیگران نیافتند. ما همه‌ی افق‌های معنوی انسانیت را در شهدا تجربه كردیم. ما ایثار را دیدیم كه چگونه تمثل می‌یابد؛ عشق را هم، امید را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم، و همه‌ی آنچه را كه دیگران جز در مقام لفظ نشنیدند، ما به چشم دیدیم. ما دیدیم كه چگونه كرامات انسانی در عرصه‌ی مبارزه به فعلیت می‌رسند. ما معنای جهاد اصغر و اكبر را درك كردیم. آنچه را كه عرفای دلسوخته حتی بر سرِ دار نیافتند، ما در شب‌های عملیات آزمودیم. ما فرشتگان را دیدیم كه چه سان عروج و نزول دارند. ما عرش را دیدیم. ما زمزمه‌ی جویبارهای بهشت را شنیدیم. از مائده‌های بهشتی تناول كردیم و بر سر سفره‌ی حضرت ابراهیم نشستیم. ما در ركاب امام حسین جنگیدیم. ما بی‌وفایی كوفیان را جبران كردیم... و پادگان دوكوهه بر این همه شهادت خواهد داد.

‌‌پادگان دوكوهه آخرین بار در عملیات مرصاد بود كه به پیمان خویش وفا كرد. یك بار دیگر دوكوهه همه‌ی چهره‌های آشنا را دید و همه‌ی عطرهای آشنا را شنید و با همه‌ی آنچه دوست می‌داشت وداع كرد.

دوكوهه، با تو هستم: آیا می‌دانستی كه این آخرین وداع است؟

سعید حدادیان داخل اتوبوسی كه به منطقه‌ی عملیاتی می‌رود می‌خواند:

گردان مقداد در راه قرآن‌

بگذشته از سر، بگذشته از جان‌

ای امام امت، جان را به راهت می‌كنیم قربان‌

‌‌منافقین می‌پنداشتند كه آن عهد را كه تو بر آن شاهد بوده‌ای فراموش كرده‌ایم، اما تو می‌دانی كه اینچنین نبود. همه دانستند. دوكوهه، آیا بر قدم همه‌ی عزیزانت بوسه زدی؟ آیا سعی كردی كه همه‌ی آن لحظات را به یاد بسپاری؟ سعید را به خاطر داری كه چه می‌خواند؟

برای امام می‌خواند، برای آن كه عاشقانه زیستن را به ما آموخت، برای آن كه به ما آموخت حقیقت عرفان را كه مبارزه است، برای آن كسی كه ما همه‌ی تاریخ انبیا را در وجود او تجربه كردیم.

خداحافظ دوكوهه. ما می‌دانیم كه تو از گواهان روز محشری و بر آنچه ما بوده‌ایم شهادت خواهی داد. تو ما را می‌شناخته‌ای و رازدار خلوت ما بوده‌ای؛ روزها و شب‌ها، در حسینیه، در اتاق‌ها، در راهروها و در زمین صبحگاهت. این‌همه مغموم نباش دوكوهه. امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز كه روح تو عالم را تسخیر كند و نام تو و خاك تو و پرچم‌هایت مظهر عدالت‌خواهی شوند. دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :فرزانه
تاریخ:چهارشنبه 30 اسفند 1391-10:43 ب.ظ

فرمایشات امام صادق (ع)

از امام صادق علیه السلام روایت شده است كه فرمودند:
 
«طلبتُ الجنّة، فوجدتها فی السّخاء؛
بهشت را جست‌وجو نمودم. پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم.»
 
«و طلبتُ العافیة، فوجدتها فی العزلة؛
و تندرستی و رستگاری را جست‌وجو نمودم. پس آن را در گوشه‏ گیری (مثبت و سازنده) یافتم.»
 
«وطلبت ثقلاً لمیزان، فوجدتها فی شهادة ان لا اله الّا الله و محمّد رسول الله؛
و سنگینی ترازوی اعمال را جست‌وجو نمودم. پس آن را در گواهی به یگانگی خدای تعالی و رسالت حضرت محمّد(ص) یافتم.»
 
«وطلبت السرعة فی الدخول الی الجنّة، فوجدتها فی العمل لله تعالی ؛
سرعت در ورود به بهشت را جست‌وجو نمودم. پس آن را در كار خالصانه برای خدای تعالی یافتم.»
 
«وطلبتُ حبّ الموت، فوجه ته فی تقدیم المال لوجه الله؛
و دوست داشتن مرگ را جست‌وجو نمودم. پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدا یافتم.»
 
«و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها فی ترك المعصیة؛
و شیرینی  عبادت را جست‌وجو نمودم.پس آن را در ترك گناه یافتم.»
 
«و طلبت رقّة القلب، فوجدتها فی الجوعو العطش؛
و رقّت (نرمی) قلب را جست‌وجو نمودم.پس آن را در گرسنگی و تشنگی (روزه) یافتم.»
 
«وطلبت نورالقلب، فوجدته فی التفكّر و البكاء؛
و روشنی قلب را جست‌وجو نمودم. پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.»
 
«وطلبت الجواز علی الصراط، فوجدته فی الصدقة؛
و (آسانی) عبور بر صراط را جست‌وجو نمودم. پس آن را در صدقه یافتم.»
 
«و طلبت نور الوجه، فوجدته فی صلاةاللیل؛
و روشنی رخسار را جست‌وجو نمودم. پس آن را در نماز شب یافتم.»
 
«و طلبت فضل الجهاد، فوجدته فی الكسب للعیال؛
و فضیلت جهاد را جست‌وجو نمودم. پس آن را در به دست آوردن هزینة زندگی زن و فرزند یافتم.»
 
«و طلبت حب الله عزّوجل، فوجدته فی بغضا هلال معاصی؛
و دوستی خدای تعالی را جست‌وجو كردم. پس آن را در دشمنی با گنهكاران یافتم»
 
«و طلبت الرئاسة، فوجدتها فی النصیحة لعبادالله؛
و سروری و بزرگی را جست‌وجو نمودم. پس آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم.»
 
«و طلبت فراغ القلب، فوجدته فی قلة المال؛
و آسایش قلب را جست‌وجو نمودم. پس آن را در كمی ثروت یافتم.»
 
«و طلبت عزائم الامور، فوجدتها فی الصبر؛
و كارهای پر ارزش را جست‌وجو نمودم. پس آن را در شكیبایی یافتم.»
 
«و طلبت الشرف، فوجدته فی العلم؛
و بلندی قدر و حسب را جست‌وجو نمودم. پس آن را در دانش یافتم.»
 
«و طلبت العبادة فوجدتها فی الورع؛
و عبادت را جست‌وجو نمودم. پس آن را در پرهیزكاری یافتم.»
 
«و طلبت الراحة، فوجوتها فی الزهد؛
و آسایش را جست‌وجو نمودم. پس آن را در پارسایی یافتم.»
 
«و طلبت الرفعة، فوجدتها فی التواضع؛
برتری و بزرگواری را جست‌وجو نمودم. پس آن را در فروتنی یافتم.»
 
«و طلبت العزّ، فوجدته فی الصدّق؛
و عزّت (ارجمندی) را جست‌وجو نمودم. پس آن را در راستی و درستی یافتم.»
 
«و طلبت الذلة، فوجدتها فی الصوم؛
و نرمی و فروتنی را جست‌وجو نمودم. پس آن را در روزه یافتم.»
 
«و طلبت الغنی، فوجدته فی القناعة؛
وتوانگری را جست‌وجو نمودم. پس آن را در قناعت یافتم.»
 
«و طلبت الانس، فوجدته فی قرائة القرآن:
و آرامش و همدمی را جست‌وجو نمودم. پس آن را در خواندن قرآن یافتم.»
 
«و طلبت صحبة النّاس، فوجدتها فی حسن الخلق؛
و همراهی و گفت‌وگوی با مردم را جست‌وجو نمودم. پس آن‌ را در خوش‌خویی یافتم.»
 
«و طلبت رضی الله، فوجدته فی برّ الوالدین؛
و خشنودی خدای تعالی را جست‌وجو نمودم. پس آن را در نیكی به پدر و مادر یافتم.»
 
 
منبع: مستدرك ‌الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.
 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : چهل حدیث معصومین 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:سه شنبه 29 اسفند 1391-09:23 ب.ظ

تبریک سال نو شمسی

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید
جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد
سال نو مبارک

hafseen.jpg
امیدوارم در سال جدید لبتون  همیشه خندون باشه!
nini%5B1%5D.jpg
دستاتون هم بجز در خونه خدا جلوی هیشكی دراز نشه!
Pray.jpg
خونه دلتون هم همیشه بهاری باشه!
BaHaR.jpg
سایتون هم بالای سر خانوادتون باشه و كنار هم خوش و خرم باشید!
baby%5B1%5D.gif
جیبتون پرازپول !
gold_coins.jpg
سفره ی خونتون هم رنگینتر از سالهای گذشته!
s1185451145.jpg
غم هم تودلتون راه پیدا نكنه!
df.JPG
منو هم ازدعای خیرتون محروم نكنید!
02.jpg 
 
 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت ها 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:جمعه 18 اسفند 1391-09:42 ب.ظ

خاطره از فرمانده سپاه تهران

بچه بود که انقلاب را دید.نوجوانیش را در آن گذراند.شاگردی پدر را کرد؛عاشق کارهای فنی بود. وقتی مطهری را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگی که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانواده‌اش نمی‌دانست دانش جو است.حتا وقتی خبر دست‌گیریش را شنیدند،باورشان نمی‌شد.دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند، ولی در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشید.رنج دید،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگیدن برایش درس بود. می‌آموخت و آموزش می‌داد.و تربیت می‌کرد.به همان راحتی که توبیخ و تنبیه می‌کرد،گریه می‌کرد و حلالیت می‌طلبید.
آن قدر به افق های دور چشم می‌دوخت که روزی در پس آن ناپدید شد.


احمد متوسلیان

تولد:15 فروردین 1332،تهران

اسارت:14 تیر 1361:جنوب لبنان

دانش جوی مهندسی برق،دانشگاه علم و صنعت

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)



1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می‌زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.»
2) سرش توی کار خودش بود. آرام،تنها، یک گوشه می‌نشست. کم تر با بچه ها بازی می‌کرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچه‌ی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه.
بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم می‌آم پیشت. می‌خواهم کمک کنم.»
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمد این را که دید گفت«بعد از مدرسه می‌آم. زود هم برمی‌گردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس باید خوب کار کنی.»
4)سینی های شیرینی را پر می‌کرد،می‌گذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون می‌رفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود،دیگر بابا می‌توانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو می‌گفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمی‌آوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون می‌کشن،فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛باید یه کاری کنم.»
6)دلش می‌خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتا توی خانه صدایش می‌کردند«آشیخ احمد.»
ولی نرفت.می‌گفت«کار بابا تو مغازه زیاده.»
7)هنرستان فنی درس می‌خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر.یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود.
8)دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت«خواهر جون،فریده،من یه امتحانی داده‌م. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات می‌خرم.»
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود و برای من،چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با یک پاکت دستش.همبرگر خریده بود؛برای همه.
9)هم دانشگاه می‌رفت،هم کار می‌کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت«برای مأموریت باید برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می‌کردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
10)مادر رفته بود ملاقات.دیده بود ضعیف شده.کبودی دست هایش را هم دیده بود.
ـ احمد جان،دستات چی شده؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه می‌زنن.تقلا می‌کنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب می‌شن.»
11)یک بار ازش پرسیدم«قضیه‌ی زندان رفتنت چی بوده،حاجی؟»
جواب نداد.خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی،هیفده شهریور چی کار می‌کردی؟وقتی امام اومد،توی کمیته استقبال بودی؟
اخم هایش رفت توی هم.
ـ تو با قبل چی کار داری؟ببین الآن دارم چی کار می کنم.
12)روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می‌شدند، می رفتند بال.سروصدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که می‌خواستند بروند جنگ.
ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟ غلامرضا خیلی جدی گفت «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده. اشکالی نداره؟»
دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا.
احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم»
13)صدایش شده بود آژیر خطر.
ـ ضدانقلاب … بریزید تو سنگرا… سریع… بجنبید…
بیرون ساختمان سنگرها پر می‌شد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهی وقت ها که نگاهش می‌کردی،یکی را می‌دیدی سبزه،کمی جدی،کمی ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولی عین فرمان‌ده ها بود.
توی پادگان بانه، دور از شهر بودیم و نمی‌توانستیم خارج شویم. دستور بود که بمانیم. نه آذوقه داشتیم،نه مهمات؛نمی‌دادند به‌مان.
14) شب ها بچه ها با هم شوخی می‌کردند. جشن پتو می‌گرفتند. حاج احمد یک گوشه می نشست، می‌رفت تو فکر. شوخی ها که زیاد می‌شد، یک داد می‌زد،هرکس می‌رفت یک گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یک چیزی می‌گفت و با بقیه می‌خندید.
15)بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت«بچه های مارو ببرید عقب.»
اعتنا نکردند یا گفتند«نمی‌کنیم.»
حاجی اشاره کرد،چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشید و گفت«اگه بچه‌های ما رو نبرید،هلی کوپتر رو همین جا منفجر می‌کنیم.»
خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چیزی بگوید،سیلی حاج احمد کنارش زد.
16)پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم می‌نشستیم.خودش شروع می‌کرد.
ـ اصلاَ ببینم،خدا وجود داره یا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارین،برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی می‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقغی دفاع می‌کرد.یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!»
17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشه‌ی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می‌خواست می‌رفتم ازش می‌گرفتم و خودم می‌شستم. چه فرق داشت؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم می‌کردم.
رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالی بود.
18) برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان،اولین نفر اسم خودش را می‌نوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتی نوبتش می‌رسید،خودش را می رساند مریوان.
19) با بچه ها توی شهر می‌رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم «کیه؟»
گفتند:«متوسلیان.»
به فرمان دهم گفته بود«به‌ش بگین این لباسو میون کردا نپوشه.ما نیومده‌یم این جا مانور بدیم.»
20) پرسید«کجا بودی تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا می‌خوردم.» دست انداخت یقه‌ام را گرفت و با خودش برد.
یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود.مارا که دید،ترسید.دست و پایش را جمع کرد.
ـ اینا چیه روی دستای این؟
یقه‌ام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمی‌آمد.گفتم«…خون.»
رو کرد به آن پسر،پرسید«از کی این جایی؟»
ـ یک هفته‌س.
دیگه داشت داد می‌زد.
ـ گفته‌ای دستاتو بشورن؟
ـ گفتم،ولی کسی گوش نداد. یقه‌ام را از لای دستش کشیدم بیرون،دررفتم. من را دید،دوباره شروع کرد به دادوفریاد.
با التماس گفتم«حاجی،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومده‌م.»
ـ نه خیر،یک ساعت و نیمه که اومدی،اما به جای این که بیای به مجروحا سربزنی،رفتی به کیف خودت برسی.
سرم پایین بود که صدای گریه‌اش را شنیدم.
ـ تو هیچ می‌دونی اون بچه دست ما امانته؟… می‌دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟
21) وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی بازهم می‌گفت«بیست روز نه.» می‌گفت«نمیشه.»
گفتم«پس چند روز،حاجی؟»
گفت«پنج روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول می‌کشید.
برگه‌ی مرخصی را گرفتم و رفتم.
22)مثل یک کابوس بود. فکر می‌کردیم همه ضدانقلاب ها را بیرون کرده‌ایم. ولی هرشب، از یک جایی که معلوم نبود کجا است، صدای رگ بار مسلسل‌هاشان می‌آمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
23)صدایم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن.»
پرسیدم«اون جا چرا،حاجی؟»
چیزی نگفت.مثل گیج ها نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کرده‌م،از اون جا می‌آن.»
یادم نیست.یکی ـ دوشب بعد بود،صدای انفجار شنیدم.صبح رفتم سرزدم.خون روی دیوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.
24)هر وقت می‌رفتی توی مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ی نصفه شب. وقتی می‌رسید می‌دید همه خواب‌اند،آن قدر خسته بود که همان جلوی در اسلحه‌اش را حایل دیوار می‌کرد، پتو را می‌کشید روی خودش و می خوابید.
25)همراه ما کشیده بود عقب.باید یک کم استراحت می‌کردیم و دوباره می‌رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورین.من خوراکی دارم.»

دست مالش را باز کرد.نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سیره شهدا 
دنبالک ها: 100 خاطره از شهدا - شهید چمران و ... 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:پنجشنبه 17 اسفند 1391-02:47 ب.ظ

شهید حمید نیک اندیش

من از حمید خیلی نمی دانستم، شبی که برای اولین و تا این لحظه آخرین بار به منزل ایشان مشرف شدم و پدر مرحومشان را دیدم تازه بیشتر عمق حرکت او را دریافتم، حمید تنها پسر خانوداه بود و مثل بقیه شهدای مدرسه شهید حکمت از وضع اقتصادی بسیار خوبی بهره مند. توصیف حمید نیک اندیش به عنوان یک فداکار به تمام معنی سخت است. حمید از سال 59 (17 سالگی) 10 نوبت به جبهه می رود. یکبار در اواخر سال 59 با شهید علیرضا مهدوی توی بازار مشهد اعلامیه علیه اقدامات بنی صدر پخش می کنند که با همان سر و وضع جبهه دستگیر و بازدداشت می شوند. توصیف حمید از شرایط آن روزگار و نیز جریان نفاق بنی صدری بسیار زیبا است. دیدم چیز زیادی ندارم از خودم بگویم، بهتر است از زبان شهید چند جمله ای بنویسم تا عمق معرفت و بصیرت او را دریابیم :

"بسیجی کسی است که خدا را می شناسد و به اسلام اعتقاد دارد و امام حسین (علیه السلام) را الگوی والای خد می داند. خدا شناسی اش را در هیچ انگاشتن خود و همه چیز و هر چیز را از خدا دانستن و توکل در همه حال و بر همه حال بر خدا داشتن، به اثبات می رساند. اعتقاد به اسلام را در دفاع از اسلام، با تمام وجود ثابت می کند و پیروی از امام حسین ( علیه السلام) را با گذشتن از جان خود در راه خدا در حساس ترین لحظات، در پایداری در مقابل دشمنان تا آخرین قطرات خون خود و با آخرین توان خود اثبات می کند.

بسیجی مبارزی است مسلمان که چون هر چه دارد از خدا می داند پس هیچ توقع و ادعایی ندارد. چون وجود خود را هم از او می داند، پس در برابر فدا کردن خود برای اسلام هم توقع عوض ندارد و تنها آرزو و دعایش ثابت قدم ماندن در راهش است و این را هم از خدا می خواهد و بس ! "

چقدر این میزان ها و این شاخص ها این روزها که بازار بسیجی شدن داغ است به درد می خورد و چقدر بسیجی دیده ام که خدا شناس و فداکار و بی توقع هستند و چه بسیار که در نقطه مقابل، بسیجی بودن برایشان شعار است و مایه تنعم دنیایی!

دفاع از اسلام در نگاه حمید زیباترین توصیف را دارد. این جملات مرا یاد این آیه می اندازد :

«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ »

« در حقیقت مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پیامبر او گرویده و دیگر شك نیاورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‏اند اینانند كه راستكردارند»

حمید جبهه را یک آزمایشگاه بزرگ برای انسان می دید و خدا خواست که این یار مهدی حکمت هم به او ملحق شود. شب عملیات کربلای 4 از جمله نیروهای پیاده خط شکن بود و در خاک عراق به شهادت رسید. پیکر این عزیز تا سال 76 مفقود بود و پس از آن به وطن بازگشت.

تکه هایی از تابوت او نزد ما به یادگار مانده است. آرامگاه جاودانه او قطعه شهدا بهشت رضا است.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سیره شهدا 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:یکشنبه 13 اسفند 1391-06:59 ق.ظ

فروغی بسطامی/ مردان خدا

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : اشعار وسروده ها 
نویسنده :فرزانه
تاریخ:شنبه 12 اسفند 1391-06:04 ق.ظ

شهید محسن وزوایی

شهید محسن وزوایی در سال1339ش در محله نظام‌آباد تهران به دنیا آمد. وی پس از اخذ دیپلم متوسطه در سال1355، در آزمون سراسری ورود به دانشگاه، رتبه اول شیمی را به دست آورد. او در دانشگاه به فعالیت‌های سیاسی پرداخت و در تظاهرات ضد رژیم حضوری فعال داشت. شهید وزوایی از اولین دانشجویان پیرو خط امام بود كه در جریان راهپیمایی علیه سایت‌های مداخله‌گرانه آمریكا در ایران، به لانه جاسوسی آمـریكا یـورش بدند و اینـگـونه بود كه او نیز از جمله علمداران گمنام انقلاب دوم گردید. وی پس از این ماجرا مسؤولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام را در مصاحبه‌های گوناگون بر عهده گرفت. با آغاز جنگ تحمیلی، شهید وزوایی راهی جبهه‌های غرب شد و در متوقف كردن ماشین جنگی دشمن و آزادسازی مناطق اشغالی نقشی مهم ایفا كرد و خود نیز به شدت مجروح شد. وی با اراده‌ای پولادین بار دیگر راهی جبهه‌های جنگ گردید واز كسانی بود كه نماز و عبادتش رنگی عاشقانه داشت. او همچون عابدان راستین با خدای خویش راز و نیاز می‏كرد. او در اردوگاه جبهه های ایران، شیوه زندگی در محضر یار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدارا آموخت و خود را لایق عروج كرد. محسن وزوایی، این عاشق وارسته و آگاه، پس ازماه‏ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه ‏آفرینی در عملیات‏های متعدد و به ویژه بیت‏ المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خوددر حالی كه فرماندهی تیپ10 سیدالشهدا را بر عهده داشت، خود را برای عملیات آزادسازی خرمشهر آماده كرد.، بر اثر اصابت گلوله و تركش  در نبردی بی‌امان با قوای بعثی در نزدیكی خرمشهر به آرزوی دیرینه خود رسید و شهادت را در آغوش كشید. پیكر مطهر این سردار رشید اسلام، پس از تشییع توسط امت حزب‌الله و شهیدپرور، در بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شد. همه فرماندهان دفاع مقدس جوان بودند ولی در امر دفاع درراه خدا ازمیهن اسلامی لحظه ای تعلل نکردند و چگونه می شود که اینچنین در راه رسیدن به معبود از تمام متعلقات خود بگذری و به غیراز نور حق هیچ نبینی . روح پاکشان قرین رحمت بی منتهای الهی باد. سرافرازانی که سرافرازی را برای ما به ارمغان آوردند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :فرزانه
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1391-04:58 ق.ظ

اطلاعیه شماره 1

باعرض سلام خدمت وبلاگ خوانان عزیز
در طی سفری که بهمن 91 داشتم در اسرع وقت قصد گذاشتن سفرنامه سفر جدید و تکمیل سفرنامه قبلی ام را دارم چون فکر می کنم که گذاشتن سفرنامه راهیان نور در معرض دید ایرانیان بسیار مفید و سازنده می باشد .
در پناه یزدان بی همتا ، موفق و پیروز باشید .


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات